Paradox of Our Times
تو خراب من آلوده مشو
سرخوش از می پیش رفتم تا کنار خانه ای
چون نگه کردم زان پنجره درون خانه را
صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون پروانه ای
مردکی کور و فلج افتاده در یک گوشه ای
مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای
پسری از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
چون که فارغ شد از عیش و نوش آن مرد پلید
دست در جیب کرد ، زآن همه پول دزشت
<< داد بر دخترک چند دانه ای >>

دوستی با هرکه کردم مظهر نیرنگ شد
ظاهرش زیبا ولی باطنش صد رنگ شد
دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد
آشیان هر جا که ساختم لانه صیاد شد
آن رفیقی که با خون دل پروردمش
وقت مرگم بر سر دار آمد و جلاد شد

صحبت از پژمردگی یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل در جهان نرست
فرض کن جنگل،بیابان بود از روز نخست
وای جنگل را بیابان می کند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق نهان می کند
صحبت از پژمردگی یک برگ نیست
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان می کنند... .
تا تو رفتی همه گفتند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
وبه ناباوری وغصه ی من خندیدند
آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی ومی دیدی
که در این عرصه ی دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایست
وبدانی که
از
نرود هرآنکه از دیده برفت

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

دل از من برد و روی ازمن نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
کرا گویم که با این درد جانسوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقتست
که درد اشتیاقم قصه جان کرد

نمی خواهم کسی با یار من سخن گوید
وگر هم قاصدم باشد پیغام من گوید
نمیخواهم به قبرستان رود تا صبر دل جوید
مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید
من از عشق تو ناکس ، عازم بر کلیسا می شوم
می کشم دست از مسلمانی یهودا می شوم
آنقدر در کشتی عشق نشینم همچو نوح
یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم
من از عشق تو ناکس از کسان قطع نظر کردم
بریدم از برادرپس از آن قطع پدر کردم
شکستم قلب مادر را خواهر را خون جگر کردم
پس از این بی خانه ایها خویش را نیز را دربدر کردم
بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من
نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم
اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من
نگو دیگر به من اندر دل آتش نمیسوزد
تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان
چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من
در این دنیای وا نفسای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست ، با چنین تقدیر بد تدبیر نیست ،
از غمش با دود و دم هم دم شدم ، باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره اب گشتم ، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را ......
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من .....
عشق من از من گذشتی خوش گذر، بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر، دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند ، بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
باش با او یاد تو ما را بس است