X
تبلیغات
عاشقانه ها

عاشقانه ها

تو خراب من آلوده مشو

Paradox of Our Times

 
ما امروزه خانه های بزرگتر اماخانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر 

 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛

 

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 

بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم، خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و خیلی بندرت دعا میکنیم.

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی زیاد دروغ میگوییم.

 

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 

بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم.

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.

 

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 

بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم.

 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 

بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

 

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.

 

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.

 

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.

 

عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.

 

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید.

 

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!
+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/02ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

دوش مست و بی خبر بگذشتم از ویرانه ای

سرخوش از می پیش رفتم تا کنار خانه ای

چون نگه کردم زان پنجره درون خانه را

صحنه ای دیدم که قلبم سوخت چون پروانه ای

مردکی کور و فلج افتاده در یک گوشه ای

مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه ای

پسری از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

چون که فارغ شد از عیش و نوش آن مرد پلید

دست در جیب کرد ، زآن همه پول دزشت

<< داد بر دخترک چند دانه ای >>


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

دوست

دوستی با هرکه کردم مظهر نیرنگ شد

ظاهرش زیبا ولی باطنش صد رنگ شد



دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد

آشیان هر جا که ساختم لانه صیاد شد



آن رفیقی که با خون دل پروردمش

وقت مرگم بر سر دار آمد و جلاد شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

مرگ انسانیت

صحبت از پژمردگی یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل در جهان نرست

فرض کن جنگل،بیابان بود از روز نخست

وای جنگل را بیابان می کند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق نهان می کند

صحبت از پژمردگی یک برگ نیست

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق



گفتگو از مرگ انسانیت است...



هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان می کنند...  .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

از دل برود هر آنکه از دیده برفت

تا تو رفتی همه گفتند 
      
از دل برود هر آنکه از دیده برفت

وبه ناباوری وغصه ی من خندیدند

آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی ومی دیدی

که در این عرصه ی دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایست

وبدانی که


از  نرود هرآنکه از دیده برفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

استاد شهریار:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

دل از من برد و روی ازمن نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود

خیالش لطفهای بیکران کرد

کرا گویم که با این درد جانسوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقتست

که درد اشتیاقم قصه جان کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

نمی خواهم ...

نمی خواهم کسی با یار من سخن گوید

وگر هم قاصدم باشد پیغام من گوید

نمیخواهم به قبرستان رود تا صبر دل جوید

مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید

من از عشق تو ناکس ، عازم بر کلیسا می شوم

می کشم دست از مسلمانی یهودا می شوم

آنقدر در کشتی عشق نشینم همچو نوح

یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم

من از عشق تو ناکس از کسان قطع نظر کردم

بریدم از برادرپس از آن قطع پدر کردم

شکستم قلب مادر را خواهر را خون جگر کردم

پس از این بی خانه ایها خویش را نیز را دربدر کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

با من

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من

نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن

دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من

بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم

اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من

نگو دیگر به من اندر دل آتش نمیسوزد

تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان

چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من

در این دنیای وا نفسای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/27ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  | 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

 
 
نیمه شب آواره و بی حس و حال ٬ در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال ٬ دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت٬  یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را٬  خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را ٬ آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بو٬ چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او٬ هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او٬ ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی ٬ این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر٬ وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر٬ دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد ٬ گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل ٬ گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق بان شوی دریاست دل ٬ بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده ٬ در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان ٬ من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان ٬ چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من ٬ با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده ٬ دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده ٬ عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ٬ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود ٬ بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود ٬ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود ٬ در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت ٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصَه هجران بود و بس ٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود ٬ در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود ٬ سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ٬ ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست ٬ این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست ٬ رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است ٬ خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد ٬ این گدا مشمول آن رحمت نشد
 
 آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست ، با چنین تقدیر بد تدبیر نیست ،

 از غمش با دود و دم هم دم شدم ، باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره اب گشتم ، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را ......

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر، بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر، دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند ، بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/27ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط هاشم یزدی نژاد  |